دغدغه های آق بهمن
دلم برای زمستون تنگ شده. یعنی همیشه این موقعا که میشه دلم زمستون میخواد. اونم نه زمستونای قلابی الآن. نمیدونم قدیما شماها هم خونهتون مثل ما بود یا نه. اون موقعا زمستون واقعاً کانون گرم خانواده تشکیل میشد. همهمون مجبور بودیم بشینیم دور بخاری. برقام که میرفت همه جمع میشدیم دور یه گردسوز و میشستیم مشقامونو مینوشتیم…. میشستیم دور و بر خانجان و اون هم بهمون دعای توسل یاد میداد یا قصه فاطمهخانوم (سیندرلای ایرانی) رو تعریف میکرد. شبا هم پای اوشین و آیینه عبرت خوابمون میبرد. یادش بهخیر. کاشکی هیچ وقت تهرون گازکشی نمیشد. کاشکی اکبر این همه نیروگاه نساخته بود. کاشکی خانجان هنوز زنده بود.
الیزه و وبلاگش
چیز زیادی نخواستهام. فقط خواستهام جنسیتام برایم مایهی شادی و افتخار باشد و از زن بودنام لذت ببرم؛ نه که همواره در پی پنهان کردناش باشم از ترس دردسر (شده که از جلوی یک عده اراذل رد شوید و ناخودآگاه روسریتان را جلو بکشید؟) فقط خواستهام بتوانم عین هر آدم دیگری در ارتباطات اجتماعیام یک «آدم» حساب شوم نه یک لقمهی چرب و نرم. فقط خواستهام در تاکسی که مینشینم اگر راننده حرفی زد با آرامش، احساس امنیت و لبخند جواباش را بدهم و همصحبتاش شوم و اگر چیز خندهداری در مورد مسافر قبلی گفت غشغش بخندم. چیز زیادی نخواستهام … و فرهنگی و آدمهایی و جامعهای که این اندک را ازم دریغ کردهاند .. نمیبخشمشان.



